اما شانه های من ظریف است...

کد خبر 12458 - 1392 12 | تاریخ: 1020 روز پیش-1392/12/02 | ساعت: 12:39
specialist photo

پروین چوبی

تعداد نظرات : 0

 

ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

قاصدک رو به فرشته کرد گفت :

 اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم .

فرشته گفت :

 درست است، آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه اما تو می توانی زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

فرشته گفت :

 فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .

 آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .

حالا هزاران سال است که قاصد می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد .

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد .

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .


منبع : کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 3 + 6 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر