نامه چارلی‌‌ چاپلین به دخترش

کد خبر 13810 - 1392 12 | تاریخ: 1005 روز پیش-1392/12/14 | ساعت: 08:51
specialist photo

پروین چوبی

تعداد نظرات : 0

 

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می‌آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می‌رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار…

به نماینده خود در پاریس دستور داده‌ام فقط وجه این نوع خرج‌های تو را بی‌چون و چرا بپردازد. اما برای خرج‌های دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی…

دخترم جرالدین، گاه و بی‌گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست‌کم روزی یک بار بگو: “من هم از آنها هستم.” تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می‌شکند. وقتی به مرحله‌ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه‌ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می‌شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می‌کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده‌ی نورافکن‌های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی‌ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی‌کنند؟ اعتراف کن. دخترم… همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده‌ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه‌ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید…

من زمانی دراز در سیرک زیسته‌ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده‌ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می‌کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف می‌زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است… روزی که چهره‌ی زیبای یک اشراف زاده‌ی بی‌بند‌و‌بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می‌کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می‌درخشد… اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه‌ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته‌ام که در این خصوص برای تو نامه‌ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می‌داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته‌تر از من است…

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی‌توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند… برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می‌گذارم و با این پیام نامه‌ام را پایان می‌بخشم:

«انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل‌تر از پست و بی‌عاطفه بودن است.»


منبع : گرداوری از گروه فرهنگ و هنر سه نشانه

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 1 + 5 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر