در باب تنبلی

کد خبر 14009 - 1392 12 | تاریخ: 1009 روز پیش-1392/12/16 | ساعت: 00:01

آرتور کریستال/ ترجمه: احسان لطفی

artor-cerystal-32-41-dakheli [copy]
اعاده‌ی حیثیت از مفهوم تنبلی و تحلیل آن کار راحتی نیست. توانایی‌های کلامی و دانسته‌های تاریخی زیادی می‌طلبد و مهم‌تر از آن،‌ انگیزه‌ای که بیشتر تنبل‌ها ندارند..
من به عنوان یک مرد آمریکایی که شرایط جسمانی مناسب و مدرک خوبی از دانشگاه‌های آیوی‌لیگ دارد، در بیست‌وپنج‌سال گذشته پول ناچیزی درآورده‌ام و وقتی می‌گویم «ناچیز»، منظورم واقعا ناچیز است. تا همین پنج‌سال پیش، درآمد خالص بهترین سال مالی‌ من حدود شانزده‌هزار دلار بود و بیشتر سال‌ها بعد از کسر مالیات چیزی بین هشت تا ده‌هزار دلار برایم می‌مانْد. واقع‌بین باشیم. نویسنده‌بودن فقط بخشی از این کارنامه‌ی اقتصادی اسفناک را توجیه می‌کند. سوال این نیست که چطور با این پول سرکرده‌ام، سوال این است که چرا تن به چنین زندگی فقیرانه‌ای داده‌ام وقتی سلایق و علایق‌ام درست خلاف آن بوده‌ است. دوستانی که سبک زندگی من خیلی وقت‌ها برایشان منشاء و موضوع گفت‌وگوهای اندوه‌بار و خنده‌دار بوده، زیاد به این سوال فکر کرده‌اند و این‌ها بعضی از جواب‌هایی است که به آن رسیده‌اند: در دهه‌ی شصت بالغ شده، اصلا بالغ نشده، با اتوریته مشکل دارد، مغزش معیوب است، در ده‌سالگی بی‌مادر شده، تک‌فرزند بوده، تک‌فرزندِ پدرومادر جنگ‌زده‌ی اروپایی بوده، زودتر از موقع و بیشتر از اندازه کتاب خوانده، یک آپارتمان واقعا ارزان با اجاره‌ی ثابت پیدا کرده، اصولا آدم دمدمی‌مزاج، بی‌انگیزه و خودشیفته‌ای است.
در جامعه‌ای که موفقیت مالی را با فراست، کاردانی و پرستیژ اجتماعی مترادف می‌داند، خوب‌ پول‌ درنیاوردن معانی خاص خودش را دارد. غیر از شغل‌هایی که در آن‌ها پول، مساله و دغدغه‌ی اصلی نیست، مثل معلمی یا دیپلماسی یا فیلم‌سازی مستند، تصور عامه درباره‌ی صاحبان کم‌درآمدِ بقیه‌ی شغل‌ها این است که اعتمادبه‌نفس یا عُرضه‌ی لازم برای پولدارشدن را نداشته‌اند. یا احساس کمبود و بی‌کفایتیِ شخصی باعث شده که ظرفیت‌های درآمدزایی خودشان و بازار را نشناسند و البته همین کودکِ کارآفرینِ درون است که کتاب‌های خودیاوری (self-help) قصد بیدارکردنش را دارند. درست یا غلط، موفقیت آمریکایی، هدف سرراستی تلقی می‌شود که رسیدن به آن فقط عقل سلیم می‌خواهد: تنگنای اقتصادی ربطی به نژاد و طبقه ندارد، به شخصیت و منش مربوط است. پول می‌خواهی؟ مقامات دوازده‌گانه‌ی مربوطه را طی کن، ویژگی‌های لازمه را از خودت نشان بده و «اجی‌مجی‌لاترجی»: در اسکناس غلت بزن.
خوب بود اگر می‌شد فقرِ مرا به تعالی شخصیتی و بی‌توجهی به معیارهای غالب جامعه نسبت داد اما متاسفانه نرسیدن به بلوغ عاطفی و نداشتنِ دیدِ اقتصادی، گزینه‌های محتمل‌تری هستند. در بیست‌وچندسالگی برایم مهم نبود که بقیه‌ی هم‌سن‌وسال‌هایم سالی هشتادهزار دلار درمی‌آورند درحالی‌که من با هشت‌دلار سرمی‌کنم. سالم و خوش‌بنیه بودم، با سری پر از مو و قیافه‌ای که بدک نبود (هرگز قدرت تسلی‌بخشی‌ِ غرور مردانه را دست‌کم نگیرید). فکر می‌کردم برای اصلاح امور، وقت هست و بگذارید روشن کنم: پول را چرک کف دست نمی‌دانستم. مرتاض نبودم و هرمان هسه هم برای درمان خارش‌های ماورائی‌ام زیاد بود. درواقع، تا مغز استخوانم ماتریالیست بودم: عاشق خودِ پول، عاشق مفهوم پول و حتی عاشق رمان‌هایی که درباره‌ی ثروتمندان بود و فیلم‌هایی که قصه‌ی پولدارشدن فقرا را تعریف می‌کرد. همه چیزِ پول را دوست داشتم به جز پاشنه‌ورکشیدن و به‌دست‌آوردنش را.
 


منبع : مجله داستان همشهری

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 12 + 3 چند است؟

مطالب تصادفی

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر