دلنوشته های یک پدر(1)

کد خبر 14496 - 1392 12 | تاریخ: 999 روز پیش-1392/12/19 | ساعت: 15:03

pixnama_com_68ffc6742c90a65584a052918ff38601_1382727975 Copy

زمانی که متوجه شدم جواب آزمایش همسرم مثبته(بارداره)،دلشوره عجیبی پیدا کردم .فکر میکردم آماده نیستم!!داشتم وارد یک مقطع خاص از زندگی میشدم.این دلشوره از جنس زمان ازدواجم بود.البته کمی ناشناخته تر دلشوره ام بیشتر بود زیرا در زمان ازدواجم فردی قرار بود وارد زندگیم شود که عاقل و ناطق بود اما الان......یک کودک.....به هر حال حالتی غریب بود.

بعد از غریب به 9 ماه تب و تاب و استرس یک روز که در محل کارم بودم همسرم تماس گرفت و از دردی که سراغش آمده بود گفت بلافاصله خود را به منزل رسانده و راهی بیمارستان شدیم.و پس از چند ساعت پر استرس، بالاخره پرستار خبر سلامتی همسر و فرزندم را به من داد و تبریک گفت.خیلی خوشحال شدم و آرامشی وجودم را فرا گرفت ولی هنوز مات و مبهوت بودم باورم نمیشد یعنی من پدر شده بودم؟؟؟!!!!

چند دقیقه بعد همسرم را درحالیکه روی تخت دراز کشیده بود از اتاق عمل بیرون آوردند و به اتاق منتقل کردند.باز همون پرستار که خبر پدر شدنم را به من داده بود وارد شد و نوزادی را که توی ملحفه ای سفید پیچیده شده بود را به دستم داد و گفت مبارکه.

از ترس دستانم به لرزه افتاده بود چون تا به اون موقع نوزادی را بغل نگرفته بودم دائما فکر میکردم نکنه از لای پارچه سر بخوره و بیافته؟؟؟!!!

حس خوبی داشتم وقتی در آغوش گرفتمش تا طبق رسم معمول توی گوشش اذان و اقامه بخوانم گرمی اشک را برگونه ام حس کردم .حالا حس پدر شدن را داشتم و نمیخواستم از آغوشم جدایش کنم و این احساس لحظه به لحظه بیشتر میشد.

پس از اتمام اذان و اقامه فرزندم با گریه به من فهماند که گرسنه شده است او را به مادرش دادم و او هم شروع کرد به شیر دادن کودک و اتاق را سکوتی شیرین فرا گرفت.در مدتی که او مشغول شیر خوردن بود به قدرت خالقش می اندیشیدم که با چه نظم و برنامه ای او را آفریده که میتواند با گریه خواسته اش را بیان کند و یا چگونه پستان مادر را به دهان کوچکش بگیرد و چگونه مکیدن را و..............دستانم را به آسمان بردم و با تمام وجود شکرش را به زبان آوردم.

حالا دیگه ما سه نفر شده بودیم و خیلی برنامه ها تغییر کرده بود اون سکوتی که قبلا در منزل حاکم بود رخت بربسته بود و جای آن را سروصداهای گاه و بیگاه کودک دلبندمان گرفته بود .ناگفته نماند توجه به من هم کمرنگ شده بود همسرم دائما مشغول کارهای فرزندم بود اطرافیان هم حال مادر و فرزند را جویا بودند البته از حق نگذریم گاهی حال پدر بچه را هم میپرسیدند اما من گله ای نداشتم و از این وضع راضی بودم و شاکر خداوند.گاهی به همسرم در کارهای منزل کمک میکردم.فرزندم شب و روز نداشت گاهی زمان خوابش روز بود و گاهی شب .مادرش برای اینکه بتواند به کارهای دیگرش برسد سعی میکرد زمان استراحتش را باخواب کودک هماهنگ کند.خلاصه سکوت قبل از به دنیا آمدن کودکم جایش را به عشق فرزندی داده بود.....

ادامه دارد...


منبع : نویسنده: دکتر بهرام مقدسی

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 15 + 8 چند است؟

ADVERTISING