گزیده ای از کتاب شازده کوچولو

کد خبر 17296 - 1393 01 | تاریخ: 972 روز پیش-1393/01/16 | ساعت: 22:12

424373_372116869474802_157819423_n [copy]

آنوقت بود كه سرو كله ی روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام.
شازده كوچولو برگشت اما كسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صدا گفت: من اینجام ، زیر درخت سیب . . .
شازده كوچولو گفت: كی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !
روباه گفت: یك روباهم من.
شازده كوچولو گفت: بیا با من بازی كن. نمی دانی چقدر دلم گرفته . . .
روباه گفت: نمی توانم باهات بازی كنم. هنوز اهلیم نكرده اند آخر.
شازده كوچولو آهی كشید و گفت: معذرت می خواهم.
اما فكری كرد و پرسید : اهلی كردن یعنی چه ؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی ؟
شازده كوچولو گفت: پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی كردن یعنی چه ؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار می كنند. اینش اسباب دلخوری است !
اما مرغ و ماكیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است.
تو پی مرغ می گردی ؟
شازده كوچولو گفت: نه ، پی دوست می گردم. اهلی كردن یعنی چه ؟
روباه گفت: چیزی است كه پاك فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه كردن است.
شازده کوچولو پرسید : ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یك پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر.
نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یك روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی كردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا می كنیم.
تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو.
شازده كوچولو گفت: كم كم دارد دستگیرم می شود.
یك گلی هست كه گمانم مرا اهلی كرده باشد.
روباه گفت: بعید نیست. رو این كره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.
شازده كوچولو گفت: اوه، نه ! آن روی كره ی زمین نیست.
روباه كه انگار حسابی حیرت كرده بود گفت: رو یك سیاره ی دیگر است؟
آره
تو آن سیاره شکارچی هست؟
نه
محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟
نه
روباه آهی كشید و گفت: همیشه ی خدا یك پای بساط لنگ است !
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یكنواختی دارم. من مرغ‌ها را شكار می كنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یك خرده خلقم را تنگ می كند.
اما اگر تو منو اهلی كنی انگار كه زندگیم را چراغان كرده باشی. آن وقت صدای پائی را می شناسم كه با هر صدای پای دیگری فرق می‌كند، صدای پای دیگران مرا وادار می‌كند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌كشد بیرون.
تازه ، نگاه كن آن‌جا آن گندمزار را می‌بینی ؟ برای من كه نان‌بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم كردی محشر می‌شود ! گندم كه طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم كه تو گندمزار می‌پیچد دوست خواهم داشت . . .


منبع : گردآوری از گروه فرهنگ و هنر سه نشانه

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 16 + 10 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر