شانسي كه با يك فكر از بين رفت!

کد خبر 3558 - 1391 08 | تاریخ: 1492 روز پیش-1391/08/18 | ساعت: 09:35

لي يوان[1] يكي از مشاوران عالي رتبه امپراطور بود. يك بار وی در كلبه اي كوچك در كوهستان سانگ[2]، گوشه عزلت اختيار كرد، اين كوهستان در چين بسيار مشهور بود و تزكيه كنندگان زيادي به آنجا مي رفتند. در يكي از شبهاي سرد زمستان، لي يوان آتشي در كلبه كوچكش افروخته بود تا خود را با آن گرم كند. همين طور كه جلوي آتش نشسته و به شعله هاي زيبا و فروزنده آن مي نگريست در افكار خود غوطه ور بود و به آرزوي قديمي اش كه رسيدن به دائو بود مي انديشيد. در اين هنگام پيرمردي فرتوت كه كلاهي بسيار بزرگ بر سر داشت، يك راست وارد كلبه شد و بدون گفتن کلامی كنار آتش نشست. مدت زماني طولاني سپري شد، آنگاه پيرمرد از لي يوان سوال كرد، آيا مي خواهي همراه من بيايي، من ميدانم تو شخصي هستي كه آرزوي رسيدن به دائو را در سر داري. من افسري حكومتي در سلسله چين[3] بودم (اولين سلسله پادشاهي در چين[4]) و حالا به دائو نائل شده ام. آنگاه پيرمرد كلاهش را از سر برداشت و موهاي بلند و لطيف و زيبايش فرو ريخته و تشعشعي نوراني از وي ساطع شد. او به لي يوان گفت: زماني كه من در كوهستان بودم، موي سر و ريشم را اين گونه بلند كردم.

لي يوان مدت زماني طولاني به آن چه پيرمرد گفته بود، فكر كرد و سپس گفت: من بايد مسائلي را در مورد خانواده ام سر و سامان دهم و به برخي از امور رسيدگي نمايم. آيا دو روز به من فرصت مي دهيد؟ پيرمرد به سرعت برخاست و گفت، اين نشان مي دهد كه تو چه حد در ادعايت خلوص داري. آن گاه از خانه بيرون رفت و دور شد. لي يوان به دنبال او دويد و آستينش را كشيد و بارها و بارها عذرخواهي كرد، اما نتوانست پيرمرد را متوقف كند. روزهاي بعد هم هرچه به دنبال وي گشت، هيچ اثري از وي نيافت.

 


[1] Li Yuan

[2] Song Mountain

[3] Qin Dynasty

[4] China

 


منبع : گرد آوري از سه نشانه

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 14 + 9 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر