فراموش نکن که زیر باران بدوی!

کد خبر 3736 - 1391 08 | تاریخ: 1490 روز پیش-1391/08/13 | ساعت: 19:41

دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش، حالت معصومانه ای به او می داد. در بیرون، باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم. ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا گوئی طبیعت برنامه کاری آنها را بر هم زده بود. باران همیشه مرا جادو می کند. من در صدای باران گم شده بودم. باران بهشتی، گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن خاطرات خوشامد گفتم. صدای کم سن و سال و شیرین دخترک، آن حالت افسون زدگی که ما را در برگرفته بود را در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم. مادرگفت: چی گفتی؟ دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم. مادر جواب داد: نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون کندتر بشه، دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرارکنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم. مادرگفت: اگر برویم خیس خواهیم شد. دخترک درحالی که آستین مادرش را می کشید گفت: این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی، امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمی شیم؟

یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد. تمامی حاضرین سکوتی نفس گیر اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمی شد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. چه می توانست بگوید؟ ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بماند. اما این لحظه ای تعیین کننده در زندگی این دختربچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود. مادرگفت: عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی، بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بدهد که ما خیس بشویم، خب، پس در این صورت ما به یک شستشو نیاز داشتیم و سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند، آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. و بله، منم هم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم.

شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد.... پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه، خاطراتی شیرین بسازید. برای هر چیزی زمانی هست و برای هرمنظوری هم زمانی معین شده است.

امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید. می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است.این مطلب را برای کسانی که هرگز فراموششان نمی کنی بفرست. این یک پیام کوتاه است تا به آنها بگویی که هرگز فراموشان نخواهی کرد. از زمانی که زنده هستی بهره ببر، با دوستانت در تماس باش. شما هرگز نمی دونین کی به هم محتاج میشین!و فراموش نکن که زیر باران بدوی!

 


منبع : گرد آوري از سه نشانه

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 17 + 9 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر