خوشبخت ترين مردم!

کد خبر 4205 - 1391 08 | تاریخ: 1489 روز پیش-1391/08/15 | ساعت: 09:45

My Wife Navaz Called,

'How Long Are You Going Be With That Newspaper?

Will You Come Here And Make Your Darling Daughter Eat Her Food?

همسرم "نواز" با صدای بلند گفت:

تا کی می خوای سرتو، توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

I Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و به سوی آنها رفت.

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

تنها دخترم "آوا" به نظر وحشت زده می آمد، اشک در چشم هایش پر شده بود.

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't You Take A Few Mouthful

Of This Curd Rice?

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

Just For Dad's Sake, Dear'.

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

فقط بخاطر بابای عزیزم.

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls, But The A Whole Lot,

But You Should....' Ava Hesitated.

باشه بابا می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید ... آوا مکث کرد.

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will You Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هر چی خواستم بهم میدی؟

'I Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, You Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

ناگهان مضطرب شدم.

گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

بابا از این جور پول ها نداره. باشه؟

'No, Dad.  I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully, She Finished Eating The Whole Quantity.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیر برنج رو فرو داد.

I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want To Have My Head Shaved, This Sunday!'

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه!

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved?

Impossible!'

'Never in Our Family!'

My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Of That Television.  Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

غیرممکنه. نه در خانواده ما.

و مادرم با صدای گوش خراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه!

'Ava, Darling, Why Don't You Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing You With All of Your Lovely Hair Gone.'

گفتم: آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

'Please, Ava, Why Don't You Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

I Tried To Plead With Her.

'Dad, You Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود.

Ava Was in Tears.

'And You Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now, You Are Going Back On Your Word.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت.

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.'

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

'Are You Out Of Your Mind?' Scolded My Mother And Wife.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honor Her Own.

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچ وقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره.

Ava, Your wish Will Be Fulfilled.'

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

With Her Head Clean-Shavian, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشم های درشت، زیبائی پیدا کرده بود.

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا من بیام!

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

'Sir,  Your Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Your Daughter is My Son Bomi.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

He is Suffering From... Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Bomi Could Not Attend School For The Last Month.

He Lost All Of His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته، هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of His Schoolmates.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن.

Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.

But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

I Stood Transfixed And Then, I Wept.

'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

سر جام خشک شده بودم. و شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی.

"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms

But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"

Think About This

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اون جور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن!

«لطفا شما هم به این مسئله فکر کنین»

 


منبع : مطالب ارسالی از سوی کاربران

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 14 + 5 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر