معجزه ی لبخند

کد خبر 4829 - 1391 08 | تاریخ: 1486 روز پیش-1391/08/18 | ساعت: 10:59

بسیاری از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید ودر نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد می نویسد:

مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حساب لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آنرا به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهایمان را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ..... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد، مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .

پرسید " :بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم : " آره، ایناهاش ". او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد. نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت، بی آنكه كلمه ای حرف بزند.

یك لبخند، زندگی مرا نجات داد... بله لبخند بدون برنامه ریزی ، بدون حسابگری ، لبخندی طبیعی ، زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها، منِ حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم، من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج میدهیم ما را از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید میآورند وسبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است.

آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد، این پیوند روحانی را احساس  می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟چون انسانی را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی منِ طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.

 


منبع : مطالب ارسالی از سوی کاربران

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 18 + 2 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر