بهشت پیمائی از دریاچه نئور مه آلود تا دامنه‌های سرسبزو شقایق گون شکردشت

کد خبر 516506 - 1396 05 | تاریخ: 41 روز پیش-1396/05/23 | ساعت: 09:46

نفیسه واعظ: مصداق روح پرجنب وجوش ومتلاطمم شد که ازهیاهوهای عصر صنعتی شدن به جان آمده و ازسر اشتیاق می‌خواستم به گوشه‌ای دنج در دامن طبیعت آرام وزیبای ایران زمین پناه ببرم.

درروزهای پیش ازسفر، گروه پنج نفره ما دو گزینه درپیش رو داشتیم یکی باروبندیل بستن به قصد آذربایجان و دیدن کهن شهرمدنی ایران تبریز، و پرسه زدن در خانه‌های صخره‌ای کندوان سحرآمیز، دیدار از کلیسای سنت استپانوس و صعود به قلعه بابک خرم دین قهرمان ایرانی کوههای کلیبر ویا برگزیدن راهپیمائی نیمه حرفه‌ای وخیال برانگیز از دریاچه نئوردراردبیل تا شکردشت گلگون درتالش.

انتخابی میان رویا وخیال، بین خوب وخوب‌تر.

وازآنجائی که بخشی ازگزینه اول را چندسال قبل تجربه نموده بودیم، بنابراین گزینه دوم رابرگزیدیم و ازچندروز پیش ازسفرخود را به خیال خوش قدم پیمائی میان کوه ودشت ودره سپرده و دل دروجودم چون گنجشکان می‌تپید وبی قراری می‌کرد.

روز موعود پس ازآنکه ازجلسه داوری یک تز مغموم بیرون آمده وسراسر از قصه کسانی که نمی‌دانند درسودای چه رویائی به دانشگاه قدم گذاشته‌اند غصه داربودم، رهسپار خانه شدم تا همه آن وجوه غم انگیز ودردناک زندگی را چندروزی به فراموشی بسپارم و آخرین قسمت ازاسباب و توشه را فراهم کرده ومهیای سفری شوم که ازه‌مان دقایق آغازین خاطر مرا برانگیخته بود.

حدود ساعت ۱۰ و۳۰ دقیقه شب همه ۴۵ همپیمای ما آماده وقبراق سواراتوبوس شده تا پس از استراحت شبانگاهی در اتوبوس، فردا روز بتوانیم کیلومتر به کیلومتر به مقصد خیال برانگیز خود نزدیک ونزدیک ترشویم وسرانجام در حدود ساعت ۱ بعداز ظهر پس ازعبور ازفراز وفرود جاده‌ها ی طولانی ایران ودر ۴۸ کیلومتری جنوب شرقی اردبیل به سمت خلخال به روستای بودالالو رسیده و به طور تقریبی بیش از۱۲ کیلومتر دیگر را درمیان کوههای سربه فلک کشیده نقطه مرزی تالش - اردبیل درنوردیده وآنگاه به سوی دره کوهستانی بغرور (باغرو) که درارتفاع ۲۵۰۰ متری ازسطح دریا قرار داشت، سرازیر شده وبه دریاچه نئور رسیدیم.

دریاچه‌ای به گستره ۲۱۰ هکتار که دربرگیرنده دودریاچه‌ای است که درفصلی که ما به محوطه دریاچه وارد شدیم به هم می‌پیوست. وبرشکوه آن می‌افزود.

وچه عظمتی داشت این دریاچه بزرگ آب شیرین اردبیل که ازکف آن آب می‌جوشید وباران و برفهای ذوب شده کوههای مجاور راهی آن می‌شدند تابه حیات نوعی ازماهی نادری به نام «ماهی قزل آلای رنگین کمانی» جان ببخشند ودریاچه رابیش ازپیش روح افزا نمایند.
درباره علت نامگذاری دریاچه به نئور باید گفت درترکی آذری به دریاچه کوچکی که رودخانه‌ای به آن نمی‌ریزد وبه آبگیرهای دستی «نئور» گفته می‌شود وبرخی براین باورند که نئور واژه‌ای مغولی است ومغول‌ها دریاچه را «نوور» می‌نامند. این دریاچه به مرور به زیستگاه برخی گونه‌های پرندگان مهاجر تبدیل شده و به جز آن اهمیت زیستگاهی و جاذبه اکوتوریستی داشته واز نظر اقتصادی اطراف آن برای دامداری، کشاورزی و به ویژه زنبورداری مناسب است.

همچنین ماهی گیرانی که بخواهندساعت‌ها وساعت‌ها ازسکوت وزیبائی دراثنا ماهیگیری بهره ببرند این دریاچه می‌تواند گزینه مناسبی برای آن‌ها باشد گرچه برخی افراد نا‌آگاه یا مغرض درسالهای اخیرباریختن ماهی‌های به گمانم، کپور چرخه زیست برای ماهیی قزل الاءرنگین کمانی راتنگ ودشوارنموده‌اند. البنه صیادانی که به قصد شکارپرندگان آبی روبه سوی این دریاچه رویائی می‌نمایند با ممنوعیت شکارازسوی ادرات مربوطه دراستان اردبیل مواجه خواهندشد.

یکی از گزینه‌های فراروی کوهنوردان برای اواخر بهار و آغاز ورود به تابستان کوه پیمائی ازمسیرخنک کوههای مشرف بردریاچه نئور به سمت کوه‌ها و مناطق گردشگری هشت پر (طالش)، ریک، کیش دبی، شیله، مریان، قلعه جوق، حفظ آباد وعباس آباد می‌باشد. ۰سال‌ها پیش دانشجوی ترک زبان وبس محجوب ومتینی ازهمین روستای حفظ آباد داشتم که ازاو برای غنای این نوشتار کمک خواستم ولی متاسفانه نتوانست اطلاعاتی بیش ازآنچه می‌توان از گو گول ومشاهده عینی گردآوردی کرد ف دراختیارم قراردهد.

عمق این دریاچه از۵/۵ تا ۱۳ متر برآورده شده وگروه ما آن قدر نیک بخت نبودند که هوا چنان گرم باشد تا تنی به آب دریاچه افسونگر نئور بسپارند درعوض درنیم روز و یک شبی که درمجاور این دریاچه اتراق نمودیم‌گاه دریاچه مه آلود و‌گاه آفتابی کم رونق سیمای دریاچه را روشن می‌نمود وسوژه‌های بدیع برای چندعکاس آرام گروه فراهم نمود والبته ما ناگزیر از نظاره دریاچه بخار گرفته و بس زیبا ازدرون چادر شدیم ودقایقی بعد چنان رگباری گرفت که همه تمهیدات ما برای کف پوش چادر وگرما بخشی درآن هوای سرد را، به طرفه العینی نقش برآب نمود وناگزیر ساعتی بعد که تگرک وباران رگباری فرو کش نمود ما خیس و سرد برای خشکاندن پتو وزیرانداز به سوی منقل تعبیه شده درکنار چادر‌ها روی آوردیم ولی ازآنجائی که با هیمه می‌سوخت گرمای اثربخشی نداشت وبیشتر ما را دودآلود می‌کرد.
درحالی که برخی دوستان پتو پیچ شده در حلقه منقل هیمه سوز گرد آمده بودیم با خبرشدیم دوخانم که طاقت آن شرایط را نداشتند ازگروه جداشده وبه قصد بازگشت راهی اردبیل شدند.

درچادر کوچک خود به اراده یکی ازهمراهان خوب وآرام وسرزنده پلوئی دست وپا کرده و با مرغ وگوشت آماده آن را خوردیم. وه که چه مزه خوشی داشت. درآن هوای سرد خوردن چنان لذت بخش بود که حتی سمبوسه‌های نیمه ترهم ازدست ما گریزی نیافتند.

اما مزمزه آن غذای دلچسب چندان دیری نپائید چرا که برودت هوا لحظه به لحظه ما را که درقبال سرما تجهیز نشده بودیم نسبت به فرارسیدن شب و یخ زدگی بیشتر وبیشتر هوا بیمناک می‌کرد.

درهرحال با توقف باران، چادری که بار‌ها پلاستیک محافظ آن رابادبه هوا می‌چرخاند، را به مقصد قدم پیمائی درمیان صخره‌ها وسنگ‌های غول پیکر رنگی و شقایق‌های زرد اطراف دریاچه ترک نموده وسرشار ازلذت نفس کشیدن درعمق طبیعت شدیم.

سپس در هوای نیمه بارانی با پسرک چوپان زیبارو و خوش صحبتی به نام حسام که لحظاتی سگ گله خود را برای عبور ما آرام کرد آشنا شدیم واز او آدرس یک خانه روستائی را گرفتیم و با شور وشوق مقصد جدید را درپیش گرفتیم وبا یکی دواتاق بسیار محقر که یک خانم وچند مرد دربیرون آن ایستاده بوده و مرغ وخروس‌های فربه آن‌ها درمیان گل‌ها می‌پلکیدند، روبرو شدیم. تنها خانم می‌انسال آن شبه خانه روستائی - عشایری ازما برای خرید لبنیات محلی دعوت به عمل آورد اما آستانه رفتار دوستانه وی دیگر تا به آنجا نکشید که اجازه استفاده از سرویس بهداشتی منزل خود رابه گروه چندنفره ما بدهد.

درمسیربازگشت به کناردریاچه، ابرهای تیره‌ای بالای سر ما به پرواز درآمدند که خبراز یک باران تند بهاری دیگر را می‌داد و نگرانی ما از اینکه در آن سرما بی‌آنکه چادر دوپوشی با خود همراه برده ویا چادرشبی داشته باشیم وبا پتوهای خیس شده چگونه به سربریم؟ را تشدید می‌کرد.

درقابلمه خود یک مقدار آتش از مسافران مهرورز اردبیلی گرفتیم که چاره ساز نبود و سرانجام با همراهی یک زوج پراگما و بسیار سرحال که یکی ازچادر شب‌های آن‌ها مفقود شده ومابقی وسایل آن‌ها آب چکان شده بود درپی موجر موتور سوار راهی اجاره یک اتاقی در روستا یعنی همانجائی که ساعتی قبل برای قدم زدن به آنجا رفته بودیم شدیم وچه سرپناهی.

درتصورهیچیک از ما نمی‌گنجید که وقتی مرد موتوار سواراردبیلی به ما می‌گوید من فقط یک اتاق بدون وسایل وبدون فرش دارم چگونه اتاقی را وعده می‌دهد.

اتاقی که درآن یکی از خاطره انگیز‌ترین شب‌های زندگی‌ام تا آن لحظه را رقم زد. اتاق که نه آلونکی که بیشتر برای نگهداری احشام ازسرما مناسب بود تا خوابیدن برکف ناهموار وخاک آلود آن بادیوارهای بدون کاهگل وبسیار تاریک با سوراخهایی ترسناک در کناره‌ها ی آن. ولی گزینه دیگری برای رهائی ازآن سرما وباران گهگاهی نداشتیم. موجر ترک زبان ما لطف کرده وبه رغم آنکه تعهدی ننموده بود برایمان منقلی از آتش تدارک دید که البته با مداخله مهرورزانه ورزشکاری از یک اکیپ دوچرخه سوار که آن آتش را میرا وناکافی دانست و با پا درمیانی وی خانم عبوس روستا علا ء الدینی به بهای اندک به ما اجاره داد و ما را از دلهره سرما زدگی درآن دخمه تاریک رهائی بخشید.
در ابتدا شب ازترس نمی‌توانستم سر خود را از زیر پتوی نیمه مرطوب بیرون آورم ولی کم کم که دل وجراتی پیداکردم وچشمان خودراباز کردم متوجه شدم تفاوتی بین تاریکی مطلق زیر و بیرون پتو وجود ندارد وچه سکوتی در دل شب حکفرما بود سکوتی که در صبح‌گاه با صدای خروس فربه محلی خاتمه یافت ونوید بخش یک روز طلائی شد.

وقتی در طلیعه صبح پا ازآن اتاق عشایری بیرون گذاشتیم توگوئی به یکباره همه ترس‌ها وسختی‌های شب گذشته درمقابل چشم انداز زیبای سبزه زار و دامنه با عظمت کوه وخنکای دلپذیرآن رنگ باختند ومرایاد این بیت انداخت که:

مهم نیست چقدرشب تاریک است
خورشید دوباره طلوع خواهد کرد
مهم نیست چقدراندوهت عمیق است
اگردلت به نورخدا روشن باشد
قلبت دوباره لبخند خواهدزد

صبحانه را که یکی ازهمراهان کدبانو به نیکی هرچه تمام‌تر فراهم کرده بود به همراه چائی که ازتن‌ها آپشن موجود دراتاق اجاره‌ای یعنی کتری سیاه به عمل آمد، صرف نمودیم.

و سواربرنیسان آبی رنگ که از معدود خودروهای مناسب برای آمد وشد بین جاده خاکی نئور به سوباتان یا نئور به شکردشت می‌باشد به گروه خود پیوسته درحالی که به راستی نگران آن‌ها بودیم که چگونه شب را با وجود کودکان خردسال درآن سرمای شدید به سر آورده‌اند.
وحالا ازفراز کوه می‌توانستیم به نئور که ازخواب صبحگاهی برخاسته وتن به رخوت آفتابی دل انگیزداده وابرهای سفید درمتن آبی آسمان‌اش می‌درخشیدند، وبه شماری ازچادرهای رنگارنگی که اینجا وآنجادرکنارنئور برپابود، نگاهی دوباره بیندازیم.

پس ازآنکه همه اعضا گروه آماده شده باه‌مان نیسان آبی به سوی دامنه‌ها وکوه‌ها درحدفاصل اردبیل -تالش رهسپارشده و وقتی مابقی اعضا گروه به ما پیوستند راهپیمانی ما ازساعت ۱۱ و ۵ دقیقه صبح با شور وشوق وصف ناپذیری آغازشد.

درابتدای راه مه نسبتا غلیظی به استقبال گروه ما آمده و مقداری ازراه رابا همراهی کرد وپس ازآنکه تنی چند ازهمراهان که توان پیاده روی را درخود نمی‌دیدند سواربرنیسان ازما جداشدند گروه مسیر را با تانی درمه پیش گرفت.

درآغاز شقایق‌های خفته درمه توجه مرابه خود جلب کردند شقایق‌های وفاداری که تا فردا همه جا درمسیر ما روئیده درود‌ها وبدرو‌ها با هم داشته و جلوه‌ای بس روح انگیز به دامنه‌ها و کوه‌ها و دشت‌های سررا ه ما بخشیده بودند ولحظه به لحظه ما رامجذوب وواله طبیعت افسونگر و زرین نئور به شکردشت می‌نمودند.

از این پس آرام آرام وناباورانه خود رادربهشت یافتیم. بی‌تردید اگر کسی بخواهد جلوه‌ای ازبهشت را نقاشی یا ترسیم یا توصیف نماید الهام گیری از شکردشت ایده بسیار خوبی خواهدبود.

تو گوئی همه ازطرف یک نیروی ماورائ الطبیعه‌ای به سرزمینی که به «عروس تالش» ودرواقع بهشت ایران زمین شهره است، دعوت شده بودیم. در آن پیاده روی دربهشت ایران زمین غالب رویا‌ها وفانتزی‌های ما یکی پس ازدیگری جامه عمل می‌پوشید.

مانند: قدم پیمائی در دشت گل و باریکه راههای میان شقایق‌های نارنجی وقرمز، گل‌های بنفش وسفید، نواختن شامه ما با شمیم بهشتی سای گل‌ها، شنیدن موسیقی وترنم گوش نوازچشمه سار‌ها، استراحت برسنگ‌ها با گل سنگ‌های رنگارنگ، دیداراز دامنه‌های سرسبز مخمل گون کوههای سربه آسمان سائیده با برف زمستانی بردوش، نغمه گهگاهی پرندگان، هم پیمائی با مردان وزنان وکودکان عشایری وگام برداشتن نفس به نفس با رمه‌ها و گاو وگوسفندانی که خرامان ومغرور در دشت گل‌ها ازاین سوی به آن سوی می‌رفتند وشنیدن صدای ماء ماء گاو‌ها ی سیاه وسفید و بع بع گوسفندان حنائی و شیهه غرورآمیزاسب‌های خوش تراش قهوه‌ای وعوعوی سگهای سفید. به گونه‌ای که همه آنچه روزی درکتاب فارسی ودرداستان نوستالوژیک حسنک کجائی؟ خوانده بودیم دراین روز بهاری درتالش رنگارنگ بسی با عظمت‌تر و کاملا واقعی جامه عمل به خود پوشیده بود و گریزی جز تعظیم وتحسین وشکرگزاری به درگاه حضرت پروردگار وخالق همه آن زیبائی‌های حیرت انگیر برای ما برجای نمی‌گذاشت.، اینجا وآنجا تک کلبه‌های چوبی به نام «لت» که ازتخته‌های جنگلی سرپاشده بود وبا حصارهای چوبی که جلوه زیبائی به طبیعت مشحون ازگل وبکر شکردشت بخشیده بود. چشم را به زیبائی می‌نواخت وحالت شاعرانه‌ای به دشت می‌بخشید.

تقریبا از ساعت ۵ بعد از ظهر دیگرکمتر رمقی درخود برای ادامه مسیر می‌دیدم و پا‌هایم مرا کمتریاری می‌کردند اما هربار نیایش یا قوی یا قائم به درگاه خداوندی و جاذبه سحرآمیز گل‌ها بر توانائی‌ام می‌افزود.

سرانجام در ساعت ۷و۴۵ دقیقه وپس ازقریب به ۹ساعت با طی ۳۰۴۷۳قدم ودرحدود۱۶ الی ۱۷ کیلومترپیاده روی به اعضا پیشروگروه که زود‌تر ازما رسیده و فقط چندنفری همراه باته قدم پس ازما افتان وخیزان می‌آمدند، به محل اتراق درشکردشت رسیدیم یکایک همنوردان مارکوپولو صفت ما ازاراده سترگ خودبرای تحقق چنان راه پیمائی نیمه سنگینی به شعف و وجد آمده وچهره آن‌ها درخششش پیداکرده بود. تصمیم جمعی گروه برآن شد تا یکی ازکلبه‌های محلی شکردشت را برای استراحت شبانگاهی اجاره نمایند واین چنین شد که دوباره نالان وکوفته راه کوتاهی که اکنون بسیار طولانی وپایان ناپذیر می‌نمود را طی کرده و شب را درکلبه روستائی پیرمردی به


منبع : خبرآنلاین

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 12 + 3 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط گردشگری