روایتی دیگر از ماجرای دستفروش قمی!

کد خبر 516956 - 1396 05 | تاریخ: 41 روز پیش-1396/05/25 | ساعت: 07:30

 

دست فروش قمی بعد از درگیری با مأموران شهرداری در گذشت...!


مأمور عزیز شهرداری
انگار که معرفت نداری؟!
این دست فروش بینوا را
این رانده شده ز هر کجا را
با شدت و ضرب می چزانی
تا مرز جنون تو می کشانی

بیچاره مگر چه کار کرده؟
انگار که احتکار کرده!
نه قاتل و جانی است بدبخت
نه اهل تبانی است بدبخت
نه دزدی و اختلاس داند
نه خط دودوزگی بخواند

نه اهل قاچاق و رانت خواری ست
نه اینکه دلیل شرمساری ست
اینگونه چرا رَوی به سویش؟
سیلی تو چرا زنی به رویش؟
کار دگری اگر که او داشت
پا را وسط کوچه نمی ذاشت!

باور بکنید ناگزیر است
در پنجه کوچه ها اسیر است
یارو که گرفت و خورد خیلی
گه لپ لپ و گاه با تریلی
از نفت و زمین و خون این خلق
تا زیر گلوی خویش تا حلق

آزاد، هر آنچه بود بُرده است
بنشسته و بی دغدغه خورده است
سگ را تو رها و سنگ بستی؟!
ای مرد مگر که بت پرستی؟
از درد و غمش خبر نداری؟
از بیش و کمش خبر نداری؟

مأموری و البته که معذور
اما نه که با چماق و با زور
قدری تو لطیف و خوش زبان باش
با مردم خویش مهربان باش...!

 

 

مجید مرسلی
6060

 


منبع : خبرآنلاین

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 4 + 6 چند است؟

ADVERTISING