قصه شیرین ایستگاه رادیویی جاده شمرون!

کد خبر 9036 - 1392 08 | تاریخ: 1131 روز پیش-1392/08/11 | ساعت: 16:48

انگار همه‌چیز طعم واقعی خود را از دست داده است. نه آن صداهای مقدس دهه‌های بیست که از رادیوترانزیستوری به گوش می‌رسید و ‌آدمی را از صدای حاضر یک آدم غایب، لبریز می‌کرد و نه واژه‌های مقدس کاغذهای کاهی دهه چهل، همه و همه مزمزه‌شان در زیر دندان‌مان مدفون شده‌اند.

روز چهار اردیبهشت 1319 در باغ مصفایی با مساحت دویست هزار متر‌مربع، وقتی نخستین ایستگاه فرستنده رادیویی کشور افتتاح شد و برای اولین بار، مردم ایران، صدای وطن خود را از قلب کشور شنیدند روز دیگری بود. تمام تشکیلات و دستگاه‌هایی که آن روز به کار افتادند یک فرستنده موج متوسط به نیروی 2کیلووات، یک فرستنده موج کوتاه به نیروی 22‌کیلووات، یک مولد برق و ادوات انتقال صوت با موج متوسط،‌ مخصوص شهر طهران و حومه بود و یک فرستنده موج کوتاه که برای پخش صدا در کشور و کشورهای خارج بود. جمعا همه‌شان در ساختمانی به وسعت 2240‌متر جاگیر شده بودند.

آن زمان‌ها هنوز اداره کل انتشارات و تبلیغات، ‌تاسیس نشده بود و به همین سبب، رادیو زیر نظر اداره پرورش افکار، ‌شروع به کار کرد و رادیو طهران به نام «کمسیون رادیو» نامیده شد. رادیو در آن روزگار حدود هشتاد هزار تومان بودجه سالانه داشت و در بهمن 1319 بود که اداره کل انتشارات و تبلیغات رسما تشکیل و عملا شروع به کار کرد.

آن روزها، برای اجرای برنامه رادیو، فقط یک اطاق اختصاص داشت که گویندگان و نوازندگان و کلیه مجریان برنامه‌ها، از آن اطاق استفاده می‌کردند.

حالا می‌پرسید که آن همه آدم، چگونه در یک اطاق جاگیر می‌شدند؟ خب معلوم است. به محض اینکه گوینده رادیو از اتاق خارج می‌شد تا موزیسین‌ها وارد شوند و اجرای زنده بنوازند، حداقل باید دو‌تا صفحه موسیقی از رادیو پخش می‌شد تا این جابه‌جایی صورت بگیرد. زمان این جابه‌جایی‌ها در حد متوسط، حدود شش دقیقه طول می‌کشید و نمی‌دانید چه استرسی متوجه گوینده می‌شد تا سریع، خودش را از اتاق بیرون بیندازد و چه اضطرابی بر گروه نوازندگان مستولی می‌شد تا فوری وارد اتاق شوند و سازهایشان را با هم کوک کنند و بزنند به سیم آخر!

آن روزها اما رادیو، شور و حال دیگری داشت. هنوز آدم‌های رندی بودند که در سال‌های اولیه کشف رادیو در ایران، مردان ساده‌دل را سرکار می‌گذاشتند. آنها رادیو را در مکانی پنهان می‌کردند و به طور مخفی، یکهو پیچ‌اش را باز می‌کردند! حالا کسانی که در اتاق بودند از شنیدن صداهای غریبه از یک جعبه جادویی، تا مرز سکته پیش می‌رفتند. نخست گمان می‌کردند اجنه‌ای آنها را تسخیر کرده است. سپس با چشمان مبهوت، گوش‌شان را به رادیو می‌چسباندند و الله‌اکبر! الله‌اکبر! می‌گفتند.

برنامه‌های رادیو طهران تا سال‌1327 از فرستنده «جاده شمرون» اجرا می‌شد ولی در این سال یک استودیوی یک در سه متر در یکی از اتاق‌های استودیوی قدیمی به عنوان «اطاق رئیس تنظیم برنامه‌ها» ساخته شد و در بعضی مواقع،‌ اخبار به جای آن که فاصله دوری را طی کند از همین اتاق رئیس خوانده می‌شد و به وسیله کابل به فرستنده انتقال می‌یافت. سه‌سال بعد از این تاریخ بود که دو اتاق در محل اداره‌کل انتشارات و تبلیغات به استودیو اختصاص یافت و پس از شش‌ماه ‌آماده بهره‌برداری شد. قسمت‌های بسیار زیادی از برنامه‌های رادیو در همین دو تا اتاق، ‌اجرا و پخش می‌شد.

تازه، در تیرماه سال‌1334 بود که به تصویب هیات وزیران، اداره کل انتشارات و تبلیغات به «انتشارات و رادیو» تغییر‌نام یافت و دو‌سال بعد با کاراندازی فرستنده صد‌کیلوواتی موج کوتاه، اداره‌کل انتشارات و رادیو، سازمان جدید خود را با نظر کارشناسان رادیو و متناسب با احتیاجات خود به اجرا در‌آورد. حالا دیگر این سازمان که زیر نظر نخست‌وزیری اداره می‌شد دارای یک مدیر‌کل ناقابل و یک دفتر فنی و سه بخش (رادیو ایران، اطلاعات و اخبار-امور اداری‌) شد.

آن روزها، فوتبال هم جا پای خود را در رادیو باز کرده بود. گاهی امجدیه‌‌نشین‌ها را می‌دیدی که یک‌ساعت کوچک به گوش خود چسبانده و فوتبال «لایو» حضوری تماشا می‌کردند. گزارشگران آن روزها،‌ معمولا در نام بردن از قهرمانان، ‌امساک می‌ورزیدند. رادیو به حدی مقبول و مرجع شده بود که مردم‌،‌ عین تخم چشم‌شان از آن مواظبت می‌کردند و خرده‌فرمایشات گوینده را روی چشم‌شان می‌گذاشتند. خاطرات فوتبالیست‌های قدیمی ما را از رادیوی دهه چهل حتما شنیده‌اید که بارها مورد استنطاق پدران‌شان واقع می‌شدند. گاهی حتی از دست پدران‌شان کمربند هم می‌خوردند که چرا امروز رادیو هی‌ اسم تو را می‌گفت؟ نکند کلاهبر‌داری بزرگی کرده‌ای که اسمت این همه خوانده می‌شد؟!

رادیو در آن سال‌ها در زیر‌مجموعه خود، تشکیلات بسیاری داشت که اداره برنامه‌ها، اداره توسعه و ترویج، ‌اداره امور اداری، اداره استودیو و شورایعالی موسیقی و شورای نویسندگان از آن جمله بود.

«اداره برنامه»ها مسئول تنظیم تمام برنامه‌های شبکه ایران و ده شبکه رادیویی شهرستان‌ها بود و از دو قسمت داخلی و خارجی تشکیل می‌شد. تمام امور مجریان، برنامه‌ها، ‌نویسندگان، نوازندگان، گویندگان و نظارت بر اجرای برنامه‌ها به عهده این اداره بود.

«اداره توسعه و ترویج» به مسائلی از قبیل سنجش عقاید و نظریات مردم، تهیه آمار، تهیه عقاید شنوندگان درباره برنامه‌های رادیو ایران، سرپرستی نشریات اداره‌کل انتشارات و رادیو، ارائه اطلاعات درباره هنرمندان رادیو به مجلات و روزنامه‌های کشور می‌پرداخت و حتی برای بررسی و سنجش عقاید و افکار عمومی، از یک کارشناس استفاده می‌کرد.

اداره امور اداری هم انجام امور اداری و کارگزینی و تنظیم قرار‌داد با هنرمندان و مجریان برنامه‌ها و امور دفتری را برعهده داشت.

اداره استودیو، وظایف خود را در حفظ و نگاهداری و به کار انداختن کلیه دستگاه‌های فنی شبکه رادیو ایران و شهرستان‌ها خلاصه کرده بود.

شورای موسیقی برای نظارت و تنظیم و ترتیب برنامه‌های موسیقی و شورای نویسندگان برای بررسی و تصویب تمام گفتارها و مطالب رادیو تاسیس شده بود و هیچ برنامه‌ای نمی‌توانست بدون تصویب این شورا پخش شود. سال‌1334، تصمیم گرفتند استودیوها را از سه به پنج اتاق افزایش دهند. یک‌سال بعد از آن بود که با به کار افتادن فرستنده 50‌کیلو‌واتی رادیو ایران، بنای جدیدی در حدود 750مترمربع که شامل یک استودیوی بزرگ 14 در 9‌متری برای برنامه‌های موسیقی و نمایش، و به گنجایش سیصد تماشاچی و سه استودیوی دیگر برای برنامه‌های عادی ساخته شد. تازه، در همین زمان بود که استودیو موسیقی و نمایش و اتاق‌های فرمان، ‌همگی مجهز به وسایل جدید پخش شامل دستگاه فرمان، دستگاه‌های تقویت‌کننده و ضبط‌کننده و گرامافون‌ها شدند و پشت‌بند آن نیز، اتاق‌های تمرین و آماده کردن نوارها و «بایگانی صفحه» و کارگاه تعمیر ساخته شد و در جناح راست آن بنا، اتاق‌های مهندسین و کارکنان رادیو هم از آب و گل در‌آمد!

آن روزها رادیو روزانه، بیش از چهارصد موضوع را به صورت نمایشنامه، دیالوگ گفتار و قطعات تنظیم‌شده، مسابقات رادیو، مصاحبه و خبر از دو فرستنده رادیو ایران و رادیو‌تهران به شنوندگانش عرضه می‌کرد و به خود می‌بالید!

رادیو بعد از بیست‌سال بخش «اطلاعات و اخبار» خود را شامل سه‌اداره «خبرگزاری پارس، ‌اطلاعات و اداره فیلم» کرد و اعلام کرد که «از هر جهت قابل برابری با رادیوهای کشورهای مترقی‌ست«!

خبر‌گزاری پارس از پیش از شهریور 20 زیر نظر وزارت خارجه قرار داشت که از سال‌1324 در زیرمجموعه حوزه اداره‌کل انتشارات و تبلیغات قرار گرفت. آن روزها، اخبار این خبرگزاری توسط خبرنگاران از ادارات دولتی جمع‌آوری می‌شد و اخبار خارجه نیز به‌وسیله یکی دو دستگاه هل تهیه می‌شد و چند‌ساعتی طول می‌کشید تا در رادیو پخش بشود اما بعد از سال‌1324، ‌به کامل‌ترین دستگاه‌های خبرگیری آن زمان که به «تله‌پرینتر» معروف بود مجهز شد و روزانه 17‌سرویس اخبار جهان را به فاصله یک‌ربع پس از وقوع خبر، تهیه و ساعت به ساعت از رادیو ایران پخش می‌کرد.

آن سال‌ها، ‌به تصویب هیات دولت و برای انعکاس کارنامه مثبت سازمان‌های اداری، سازمان انتشارات کشور مرکب از روسای انتشارات وزارتخانه‌ها به وجود آمد و سپس تمام اخبار در خبرگزاری پارس،‌ متمرکز شد. آن روزها این خبرگزاری روزانه فقط یک‌بولتن منتشر می‌کرد که کمی بعد به دو بولتن «خارجه و داخله» برای جراید عصر و رادیو و دو بولتن خارجه و داخله برای جراید صبح ارتقا یافت و صدالبته یک‌بولتن نیز برای اخبار «غیر‌منتشره» (غیر‌قابل‌انتشار) و اخبار مخصوص (ویژه) در دسترسی مقامات عالی‌رتبه مملکت قرار می‌گرفت و خیلی‌ها برای آن سر و دست می‌شکستند!

در کنار نوستالژی رادیو که امروز در میان جیغ بنفش‌های رها در تکنولوژی بی‌سیم، مفتون شده است صد‌البته، رسانه مکتوب نیز رسالت الهی خاصی بر روی دوش خود احساس می‌کرد که پشت‌پرده‌اش اما لبریز از ساختن و پاختن بود.

اصالت رسانه‌ها و متفکرانش بر «جنگیدن» استوار بود، نه پیروز شدن.

ما گاهی روزنامه‌نگارانی را بر روی چشم می‌گذاشتیم و بر مرجعیت واژه‌هایشان ایمان می‌آوردیم که حرف‌های بزرگ را بر زبان چوپانان عارف و مردم عامی و کدخدای فیلسوف می‌گذاشتند و از خود، شخصیت‌های پاک ناکجا‌آبادی می‌ساختند. آقای اسداللهی مهم‌ترین حرف‌اش را از زبان چراغعلی و قنبر می‌زد.

وقتی می‌پرسیدیم چرا از زبان ایشان، ‌به جامعه ورزش خط می‌دهی؟ یکهو در ریشه لغوی «محلات» غرق می‌کرد آدمی را و دو ساعت فقط در این باره حرف می‌زد که ثابت کند آیا «محلات» همان «محل-لات» بوده و یا دارالمومنین قدیمی یا جمع محله‌ها؟!

از زندگی دهقانی‌اش می‌گفت که سر‌و‌کارش با اسب بوده و تفنگ و زمین و کوه و فرهنگ غنی. او پاسخم را چنین می‌داد که «اگر امروزه من بر دهان او حرف می‌گذارم برای این است که روزگاری او حرف در دهان من گذاشته است»!

آقای اسدالهی از ریشه تاریخی «‌درستکاری» سخن می‌گفت، در زمانه‌ای که آرام‌آرام داشت چنان وارد مناسبات پیچیده‌اش می‌شد که حد نداشت،‌ حالا که دیگر بعضی جوان‌ها درستکاری را با بلاهت، عوضی گرفته‌اند و برای اقلیت درستکاران، شیشکی پخش می‌کنند!

اصالت ذهن نویسندگانی چون آقای اسدالهی در این بود که می‌توانستند مشابهت‌های موجود در اساطیر ایرانی، یونانی، چینی، روسی و آلمانی را در‌بیاورند و گاه حتی در توصیف شباهت‌های رستم ایرانی و زیگفرید آلمانی و ‌آشیل یونانی، صدها مقاله می‌توانستند بنویسند. اما آیا قلمزنان ورزشی ایران امروز را چنان اندوخته‌ای هست؟

آیا اصلا لازم است که ایشان، اندوخته‌های مطالعاتی خود را وارد این حوزه‌ها کنند یا زندگی‌شان چنان به دشواری می‌گذرد که فقط می‌توانند در حالت نشسته، از خود قهرمان و ابر‌قهرمان تولید کنند و شبانه، خود، آنها را به زیر کشند و بکشند تا اسطوره دیگری بسازند؟!

البته آن نسل قدیمی نیز از زیان‌باری اسطوره‌پروری آگاه بود و خود معترف بود که مغزهای امروزی باید رئالیست و واقعگرا باشند چرا‌که در سایه اتکا بر اسطوره‌های باستانی، خیال‌پرور بار می‌‌آیند.

نسل قدیمی قلمزنان ما از زیان‌های حماسه‌سازی غیرواقع و تسلیم شدن در برابر آن، ‌زنهار می‌کرد تا جماعت مخاطب خود را از موهومات دور کند اما امروزه قلمزنان ما اسطوره از پی اسطوره می‌سازند و جالب این‌که مخاطبان آنها،‌ نه‌تنها اساطیر یک‌بار مصرف را نمی‌پذیرند بلکه خود، آنها را از تخت به زیر می‌کشند تا «قهرمان موعود» خود را بسازند.

نسل د-اسداللهی اگر تعزیه را دوست می‌داشت بابت این بود که می‌گفت سوگ سیاوش و سهراب، ‌غم ‌آدمی را بارور می‌کند. غم بارور، یعنی غمی که از آن نتیجه‌ای حاصل شود. نتیجه حاصله یعنی ضدیت با خونی که از بی‌گناهان ریخته شود.نسل آنها نسلی دمدمی‌مزاج نبود که امروزه، منیجر این مربی یا آن بازیکن شود. سوگ عظیم نویسندگان آن نسل، در این بود که چرا در صد سال اخیر،‌ هیچ شاهنامه‌ای نوشته نشده، هیچ بوستان و گلستانی ساخته نشده، هیچ لسان‌الغیبی سروده نشده است؟

آیا این در کوچکی‌ست که سده معاصر را بی‌هیچ ذکر‌یا یا غزالی یا بوعلی، تماشا کنیم و از «هیچ‌گرایی» واقع در آن هیچ نگوییم؟ نسل آن روز ژورنالیسم ورزشی ما از هیچ «اومانیسم» ما‌در به خطایی دفاع نمی‌کرد بلکه خود می‌دانست که انسان در ‌آیین‌ ما، خود، ‌خلیفه‌الله است.

نسلی که هر وقت با ایشان بحث می‌کردی به «ورزشی‌نویسی» شوروی هم حتی احاطه داشتند چه برسد به غرب گول‌زنک!

نسلی که ورزشی‌نویسی شوروی را به دوره پیش از انقلاب و بعد از انقلاب، تقسیم می‌کرد و ویژگی آن دو دوره را چنین تحلیل می‌کرد که در دوره پیش از انقلاب، ورزشی‌نویسی بخشی از ادبیات بوده و به حماسه‌سرایی نزدیک‌تر نشان می‌داد اما در بعد از انقلاب بخشی از «صنعت حزبی» بوده و در راه تبلیغ مرام‌های آنها.

یا حتی ورزشی‌نویسی فرانسه را مثال می‌زدند که پیش از قرن اخیر، در مدح سوارکاران و اعیان‌زاده‌های جنگجو خلاصه می‌شد و بعد از نهضت المپیسم، با درخشش چهره‌هایی چون گابریل هانو، گاستون مایر، بوی و دیگران وارد حوزه‌ای شده که ضمن رعایت اصول قدیمی، دورنمایی از ‌آیین جوانمردی ایرانی در آن مستحیل بوده تا این‌که به شکل «فنی-تجاری» امروز در‌می‌آید.

او از ورزشی‌نویسان آلمان نیز شناخت داشت و نویسندگی ورزشی را در آن سرزمین، پایه‌گذار فلسفی نهضت المپیسم می‌دانست.اسداللهی تنها مردی از آن نسل نبود که شانه به شانه اروپایی‌ها پیش می‌رفت. ما برای خود، مردمی بودیم!

انگار همه‌چیز طعم واقعی خود را از دست داده است. انگار دریای کف‌آلوده، ما را نیز به همراه کف و خاشاک، ‌به ساحل‌های ناشناخته پرتاب کرده است. ما هر کس که باشیم -انگار درون خود گم شده‌ایم.‌..

ما هم برای خود، مردمی بودیم!

 


منبع : همشهری تماشاگر

ارسال نظرات

userPhoto 3Neshaneh
جمع 5 + 8 چند است؟

ADVERTISING

مطالب مرتبط فرهنگ و هنر